تبليغاتX
دختر مهربون

دختر مهربون

اندیشه سابق

امروز تا دلتون بخواد درسای سنگین پشت سره هم داشتیم . دیگه آخرا بچه ها به همه اماما و پیامبرا و خدا و اینا متوسل شدن که حداقل نیم ساعت بیکار باشیم .آخه زنگای تفریحم میگرفتن حالا چرا چون اون هفته احتمالا ۴شنبه رو تعطیل می کنن واسه همین یه زنگشم که بیکار بودیم ریاضی گذاشته بودن.تا بالاخره هم دعاشون مستجاب شد و یه ساعت آخر دبیر زبانمون رفت .

حالا همه موندن با نذراشون.

البته من که نیست بچه درسخونم واسه همین چیزی نذر نکردم که بخوام توش بمونم .

اون امتحانی هم که یه دفعه بدون کتاب دادیم دیروز کتابشو دادن گفتن بخونید دوباره فردا که امروز باشه امتحان . در هر صورت خوندیم.ولی امتحانش خیلی جالب بود خانمه روشو کرده بود یه ور دیگه با یکی از دبیرا حرف میزد بچه ها همه از رو هم مینوشتن . کناری منم که خیلی راحت بود اولش رسید خوندی گفتن آره . دیگه همشو از رو من نوشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

اربعین روز دیدار زینب با حسین است .

اربعین روزی است که زینب با حسینش دردودل می کند .

زینب می گوید از همه چیز و همه جا می گوید که چگونه از کودکان حسین مراقبت کرد می گوید تا برادرش بداند که امانتدار خوبی بوده است . اما به رقیه که می رسد شرمنده می شود آخر رقیه تاب دوری از پدر را نداشت . رقیه خودش نیز پیش پدر رفته بود .

روز اربعین است و زینب در اربعین حسینش به اندازه ی چند سال پیر شده است.

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود .

اربعین شهدای کربلا تسلیت .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

اگه یه خودکار داشتی که به اندازه یه جمله جوهر داشت برام تو اون یه جمله چی مینوشتی؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 


چه دلپذیراست اینکه گناهانمان پیدا نیستند وگرنه مجبور بودیم هر روز خودمان را پاک بشوییم

شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم

و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان شکل مان را دگرگون نمی کنند چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم

خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...

فدریکو گارسیا لورکا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

احساس می کنم تاریخ مصرف وبلاگم رو به پایانه .

شاید چون یه عده گفتن چرتو پرت مینویسم فکر کردم شاید چیزی برای گفتن ندارم .

باید بفکریم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

خدایا!

تو را سپاس می گذارم که هرچه در راه تو و در راه پیام تو بیشتر می روم بیشتر رنج می برم آنها که باید مرا بنوازند،میزنند.آنها که باید همگامم باشند،سرراهم می شوند.آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند پیش از دشمن حمله می کنند.آنها که باید در برابر سمپاشی بیگانه تقویتم کنند،امیدوارم کنند تضعیفم می کنند،متهمم می کنند تا در راه تو از تنها پناهگاه که چشم یاری دارم نومید شوم تا تنها امیدم تو شوی.تنها از تو یاری طلبم.و در حسابی که با تو دارم شریکی دیگر نباشد تا حلاوت اخلاص را که هر دلی اگر اندکی جوشید،هیچ قندی در کامش شیرین نیست بچشم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

خداوند بی نهایت است. اما به قدر نیاز تو فرود می آید.

به قدر آرزوی تو گسترده می شود .

و به قدر ایمان تو کارگشاست.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

سلام

امروز یه امتحان دیگه بود . امتحانو که دادم تموم شده رفتم برگم و بدم دیدم یه کتاب رو میزه برشگردوندم دیدم ماله همون امتحانست .

به خانم گفتم مگه کتاب داشت؟خانم باتعجب نگاه کرد گفت خسته نباشی از رو چی خوندی پس؟

منم گفتم خوب کسی به من کتاب نداد. گفت به نمایندتون دادم که بهتون کتابو بده .

منم گفتم من که کتابی ندیدم .

جالبه بعد خوده نماینده هم رفته بود گفته بود مگه کتاب داشت ؟ خانم بهش گفته بود من به نماینده کتاب دادم اونم گفته بود من خودم نمایندم کسی به من کتاب نداده . بعد دیگه خانوم هیچی نگفت . در ضمنشم هیچکی نمیدونست امروز امتحانه .

ولی خیلی آسون بود بهش نمیخورد کتاب داشته باشه.به خاطره همین زیاد مهم نیست .

این نیز گذشت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

سلام

یک تحقیق بسی سنگین با موضوع بسی سنگین تر .

اگه خدای نکرده درباره ی نقش ایمان و علم و یا هر چیزی که مربوط به این موضوع شد سایتی داشتید لطفا بزارید .

باتشکر

مدیریت

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

جالبه وقتی همه از صدای کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه بدشون میاد هی این کارو انجام بدی.

پ.ن:حس مردم آزاریمان بسی گل کرده است .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

سلام

امروز کارنامه دادن .

زبان ۱۹.۷۵ استغفرالله . یه چیزایی میگن اینا .

البته معدلم ۱۹ به بالا شد .

بهد گفتن هرکی اعتراض داره بیاد بگه . منم رفتم . حالا یه عالمه بکس تو دفتر من رفتم زدم تو صف .

من:خانم اسم منو بنویس

خانم ت:چرا؟

من:خو اعتراض دارم .

خانم ت:باشه . به چی اعتراض داری ؟

من:هر سه تا معدلم .

خانم: مطمئنی؟

من:بعله

خانم:چند شدی؟

من:۱۹ و خرده ای .

خانم : خوب شدی که . باشه می نویسم .

حالا ببینیم خدا چی می خواد .

بازم استغفرالله.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

فرشته تصمیمش را گرفته بود.پیش خدا رفت و گفت:

خدایا،می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت:تا بازگردم،بالهایم را اینجا می سپارم،این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید.

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت:بالهایت را به امانت نگاه می دارم،اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت:بازمی گردم،حتما باز می گردم.این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.او هر که را که می دید،به یاد می آورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا یاد نمی آورد،نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش کرد.فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

از کتاب پیامبری از کنار خانه ی ما گذشت.عرفان نظرآهاری.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

سرمان بس ناجوانمردانه شلوغ است .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

الان اعصاب ندارم یعنی اعصاب در حد زیر صفر .

نمیدونم این معلم ما داریم یا ............

مثالای کتاب و حفظ می کنه میاد میگه .

همه معلما خوب این یکی . وای

منم مثالارو حفظ می کنم میرم درس میدم از این به بعد .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

راهی که به بهشت می رود نزدیک است،

من به آن راه دور دست می روم راهی که تنها به خدا می رسد...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

المپیاد ریاضی

این نیز به خیر گذشت .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

امروز داشتم دفترچه خاطرات بچگیام و میخوندم خیلی جالبه کلا عقاید و رفتار و حرفای ادما و ذهنیاتاشون واقعا تغییر می کنه (تازه به این نتیجه رسیدم)

ولی جالب بود با همه ی غلط املاییام استراب . سراق .و..... تا شکل هایی که توش از دوستام کشیده بودم وقتی که باهاشون قهر بودم .

دوباره لیلی:

لیلی بچرخ

لیلی گفت:بس است .دیگر دیگر بس است و از غصه بیرون آمد .

مجنون دور خودش می چرخید.مجنون لیلی را نمیدید رفتنش را هم.

لیلی گفت:کاش مجنون این همه خودخواه نبود.کاش لیلی را میدید.

خدا گفت:لیلی بمان،قصه ی بی لیلی را کسی نخواهد خواند.

لیلی گفت:این قصه نیست.پایان ندارد.حکایت است.حکایت چرخیدن.

خدا گفت:مثل حکایت زمین،مثل حکایت ماه.لیلی،بچرخ.

لیلی گفت:کاش مجنون چرخیدنم را میدید.مثل زمین که چرخیدن ماه را میبیند .

خدا گفت:چرخیدنت را من تماشا می کنم.لیلی،بچرخ.

لیلی چرخید،چرخید و چرخید.

دور،دور لیلی است.لیلی می گردد و قصه اش دایره است.

هزار نقطه ی دوار.دیگر نه نقطه و نه لیلی.

لیلی!بگرد،گردیدنت را من تماشا می کنم.

لیلی!بگرد،تنها حکایت دایره ی باقی ست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

خدا گفت:لیلی یک ماجراست . ماجرایی آکنده از من . ماجرایی که باید بسازیش .

شیطان گفت:تنها یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیافتد .

مجنون اما بلند شد رفت تا لیلی را بسازد .

خدا گفت:لیلی درد است.درد زادنی نو.تولدی به دست خویشتن.

شیطان گفت:آسودگی است.خیالی است خوش .

خدا گفت:لیلی،لیلی رفتن است.عبور است و رد شدن.

شیطان گفت:ماندن است.فرورفتن در خود.

خدا گفت:لیلی جوستجوست.لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

شیطان گفت:خواستن است .گرفتن و تملک.

خدا گفت:لیلی سخت است.دیر است و دور از دست.

شیطان گفت:ساده است.همین جایی و دم دست .

و دنیا پر شد از لیلی های زود.لیلی های ساده ی اینجایی.

لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت:

لیلی زندگی ست.زیستنی از نوعی دیگر.

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون،زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه  |