تبليغاتX
دختر مهربون

دختر مهربون

اندیشه سابق

 بالاخره امروز امتحانام تموم شد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

کوهنوردي می‌خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود  و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود  و ابر روی  ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است  را پاره کن!
.... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

وقتی که همهء پرنده ها برای زمستون
به سوی جنوب حرکت می کنن.
یه پرندهء عجیب و غریب راهشو کج کرده به سمت شمال
بال بال زنون و جیک جیک کنون٬
توی سرما به سرعت به سمت شمال پرواز می کنه.
پرنده می گه٬"دلیل به شمال رفتن من این نیست که
یخ با سوز باد و زمین پر از برف رو دوست دارم.
به خاطر این به شمال می رم
که تنها پرندهء شهر بودن خیلی خوب و باحاله."
...

---شل سیلور استاین---

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

 

 

 

ان الله مع الصابرین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه ی آزار کسی در آن نباشد .

محبوب ترین فرد کسی است که هم خود بانشاط است و هم به دیگران نشاط می بخشد .

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و می گفت : سقفه قفست شکسته چرا پرواز نمیکنی ؟

ناکامی یعنی تاخیر نه شکست!مسیر انحرافی موقت است نه کوچه ی بن بست .

اگر کسی از خانه بیرون بیاید و نداند که به کجا می رود احمق است . ضرب المثل انگليسي .

گر نشان زندگي جنبندگي است

خار در صحرا سراسر زندگي است

هم جعل زنده است و هم پروانه ليك

فرق ها از زندگي تا زندگي است

پژمان بختياري

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

چند روزی بود کلا دلم گرفته بود . خیلی چیزا رو فهمیده بودم . از خیلی چیزا بدم اومده و از خیلی چیزا هم خوشم اومده . برا هر دوتاش در حد زیاد یا یه چیزی بالاتر از زیاد . کلا همه میدونن خوب بودن چقدر سخته ولی در عین سختی خیلی شیرینه . ولی بازم اونقدر که خدا دوست داره کمتر کسی هست که بتونه خوب باشه .

کلا زندگی هم سختیاش هم خوبیاش همش خواست خداست چون خدا صلاح بنده هاشو میخواد .

ولی کلا بیشتر آدما صلاحشونو نمدونن میخوان همه چیز خوب باشه .

یه جا معلممون گفت هر کی دعاش تو دنیا مستجاب نشه تو آخرت یه درجه به درجاتش افزوده میشه . ولی کیه که این دنیاشو ول کنه واسه آخرت ...............

حالا من ادعا ندارم که من خوبم خودمم شاید راضی نباشم شاید نخوام سختی تحمل کنم و همش دلم بخواد دنیا به میله من باشه . اما بازم ......................

این روزها کمی رود میخواهم و کمی درخت ، و آرامشي كه هذيانهاي هرز را حيران و دچار كند.

........................زودتر از همين صبح ، با قلبي كه هر آن از كنار حادثه رد ميشود ، با پرنده ، با

آسمان ، با دوباره برميگردم . برمیگردم اي مخاطبان زمزمه ی روشن باران . برميگردم به ديروز 

به فردا قول داده ام . برميگردم.........

یاعلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم .

خداوندا اگر بخواهم همه ی آنچه را که در ذهن دارم با تو بگویم هزاران جلد کتاب می شود ولی آنچه در دل دارم یک جمله بیش نیست:دوستت دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

کاش مــي شد بر جـــــدايي خشــــم کرد
شاخه هاي نســترن را با تواضع پخش کرد
کاش مي شد خانـــه اي از مهـــر ساخت
مهـــــــرباني را در آن سر مشـق کرد
روي دل هاي حقــــــيقي نقــــــش کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام دوست 

سالی گذشت . عاشورایی دیگر رسید . صحرای کربلا باری دیگر تداعی شد . غزه .

عاشورا و تاسوعای حسینی بر همه ی مسلمانان جهان تسلیت باد .

چه بودی فاطمه بودی در این صحرای شورانگیز            که کردی پاک از روی حسین ، گرد و غبار امروز .

یاعلی .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

سلام

ایام محرم و همچنین تاسوعا و عاشورا رو به همتون تسلیت می گم .

تصمیم گرفتم دوباره یه ذره دست نوشته بنویسم .

امتحانا شروع شده دیگه . منم تا الان که خدارو شکر همرو خوب دادم ولی امتحان امروز اعصابم و خورد کرد .

هرچی فکر میکنم نمیتونم کنار بیام چون چندتا اشتباه که دارم همشو تو ورقه خودم درست نوشتم ولی تو پاسخنامه اشتباه شد .

این شکم عجب چیزه بدیه ها .

ولی درکل زیاد بد ندادم .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانه‌های اشك كاشت.

 عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام،آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم،آخر ننمایی و طنم

مانده ام سخت،عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است،مراد وی از این ساختنم

مرغ باغ ملکوتم،نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسه ای ساخته اند از بدنم

خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جائیست،نگویی که منش پیرهنم

من به خود نامدم اینجا که به خود بازورم

آنکه آورد مرا باز برو در و طنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار،یکی دم نزنم

شمس تبریزی،اگر روی به من بنمایی

والله این قالب مردار ز هم بر شکنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت   توسط فاطمه  |