تبليغاتX
دختر مهربون

دختر مهربون

اندیشه سابق

یارب به دلم عشق علی افزون کن

ما زین جهان از پی دیدار می رویم .... از بهر دیدن حیدر کرار می رویم ..... درب بهشت گر نگشایند به روی ما ..... گوییم یا علی و ز دیوار می رویم

عید غدیر مبارک باد

کارت پستال عید غدیر خم

کاروانی از موسم حج بازگشته در راه جبرئیل فرود می آید : یا محمد بایست و فرمان خدایت را انجام ده .

کاروان در جایی در کنار برکه ی غدیر می ایستد . آنها که جلو رفته اند بازگشته و آنها که عقب هستند تندتر می  آیند  .

چه شده ؟ چرا کاروان توقف کرده است ؟

آن جا است که پیامبر دست علی را در دست میگیرد آن را بلند می کند سپس می فرماید : من کنت مولاه فهذا علی مولا

هر که من مولای اویم از این پس علی مولای اوست

خدایا ما را از پیروان حقیقی مولایمان علی قرار بده .

عیدتان مبارک .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

خدایـــــا

دلتنگــــــــم

آدینه در راه است .

بیایید برای ظهورش دعا کنیم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

مجموعه نوشته هايي از کتاب گيلاس آبی ميلاد تهرانی

آن گاه که نمادی از امید

در فنجان قهوه ات نمی بینی

و آن گاه که در طالع این ماهت نیز

خبری از معجزه نیست.

بدان که خداون همه چیز را به دست خودت سپرده

تا بهترین ها را به ارمغان آوری!!!

 

خيلی ها معنای امید را،

از زمین های خاکی ناکجاآباد آموختند.

چشم به آسمان ندوز

قرار نیست اتفاق های بزرگ...

همیشه از آن جا شروع شود!!!

 

بیا لبخند بزنیم

بدون انتظار پاسخی از دنیا.

و بدان روزی آنقدر شرمنده می شود.

که به جای پاسخ لبخند،

به تمام سازهای مان می رقصد.

باور کن!!!

 

دلم برایت تنگ شده است!

می خواهم آنقدر اشک بریزم

تا غبار فاصله، از قلبم تمیز شود.

ولی می ترسم...

"تهران"، "ونیز" شود!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

« والقربان ما یقصد به القرب من رحمه الله من اعمال البر »

قربان هر کار نیکی است که انسان به وسیله آن بخواهد به رحمت خدا نزدیک گردد .

 

عید قربان که پس از وقوف در عرفات ( مرحله شناخت ) و مشعر ( محل آگاهی و شعور ) و منا ( سرزمین آرزو ها ، رسیدن به عشق ) فرا مى رسد ، عید رهایى از تعلقات است . رهایى از هر آنچه غیر خدایى است . در این روز حج گزار ، اسماعیل وجودش را ، یعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنیوى پیدا کرده قربانى مى کند تا سبکبال شود .

 

عید قربان عید پاک ترین عید ها است عید سر سپردگی و بندگی است . عید بر آمدن انسانی نو از خاکستر های خویشتن خویش است . عید قربان عید نزدیک شدن دل هایی است که به قرب الهی رسیده اند . عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است .

 

سالخورده مردی در پایان عمر ، پس از یک قرن زندگی پر کشاکش و پر از حرکت ، همه آوارگی و جنگ و جهاد و تلاش و درگیری با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متولیان بت پرستی و خرافه های ستاره پرستی و شکنجه زندگی . جوانی آزاده و روشن و عصیانی در خانه پدری متعصب و بت پرست و بت تراش ! و در خانه اش زنی نازا ، متعصب ، اشرافی : سارا .

 

و اکنون ، در زیر بار سنگین رسالت توحید ، در نظام جور و جهل شرک ، و تحمل یک قرن شکنجه " مسئولیت روشنگری و آزادی " ، در " عصر ظلمت و با قوم خو کرده با ظلم " ، پیر شده است و تنها ، و در اوج قله بلند نبوت ، باز یک " بشر " مانده است و در پایان رسالت عظیم خدایی اش ، یک " بنده خدا " ، دوست دارد پسری داشته باشد ، اما زنش نازا است و خودش ، پیری از صد گذشته ، آرزومندی که دیگر امیدوار نیست .

در حالت بیم و امید به دربار خداوندی برای فرزندی صالح دست به دعاء شد :

« رب هب لی من الصالحین » بار الها ! مرا فرزند صالحی از بندگان شایسته عطا فرما .

خداوند نیز این دعا را مستجاب کرد و فرزند صالحی همچون اسماعیل به او بشارت داد .

« فبشرناه بغلام حلیم » پس ما او را به نوجوانی بردبار و صبور بشارت دادیم .

 

از کنیز سارا - زنی سیاه پوست -  به او یک فرزند می بخشد ، آن هم یک پسر ! اسماعیل ، اسماعیل ، برای ابراهیم ، تنها یک پسر ، برای پدر ، نبود ، پایان یک عمر انتظار بود ، پاداش یک قرن رنج ، ثمره یک زندگی پرماجرا ، تنها پسر جوان یک پدر پیر ، و نویدی عزیز ، پس از نومیدی تلخ .

 

و اکنون ، در برابر چشمان پدر - چشمانی که در زیر ابروان سپیدی که بر آن افتاده ، از شادی ، برق می زند - می رود و در زیر باران نوازش و آفتاب عشق پدری که جانش به تن او بسته است ، می بالد و پدر ، چون باغبانی که در کویر پهناور و سوخته ی حیاتش ، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است ، گویی روئیدن او را ، می بیند و نوازش عشق را و گرمای امید را در عمق جانش حس می کند .

 

در عمر دراز ابراهیم ، که همه در سختی و خطر گذشته ، این روزها ، روزهای پایان زندگی با لذت " داشتن اسماعیل " می گذرد ، پسری که پدر ، آمدنش را صد سال انتظار کشیده است ، و هنگامی آمده است که پدر ، انتظارش نداشته است !

 

اسماعیل ، اکنون نهالی برومند شده است ، جوانی جان ابراهیم ، تنها ثمر زندگی ابراهیم ، تمامی عشق و امید و لذت پیوند ابراهیم !

 

در این ایام ، ناگهان صدایی می شنود :

" ابراهیم ! به دو دست خویش ، کارد بر حلقوم اسماعیل بنه و بکُش " !

 

ابراهیم ، بنده ی خاضع خدا ، برای نخستین بار در عمر طولانی اش ، از وحشت می لرزد ، قهرمان پولادین رسالت ذوب می شود ، و بت شکن عظیم تاریخ ، درهم می شکند ، از تصور پیام ، وحشت می کند اما ، فرمان فرمان خداوند است . جنگ ! بزرگترین جنگ ، جنگِ در خویش ، جهاد اکبر ! فاتح عظیم ترین نبرد تاریخ ، اکنون آشفته و بیچاره ! جنگ ، جنگ میان خدا و اسماعیل ، در ابراهیم .

 

کدامین را انتخاب می کنی ابراهیم ؟! خدا را یا خود را ؟ سود را یا ارزش را ؟ پیوند را یا رهایی را ؟ لذت را یا مسئولیت را ؟ پدری را یا پیامبری را ؟ بالاخره ، " اسماعیلت " را یا " خدایت " را ؟

 

ای ابراهیم ! ای رسولِ اُلوالعَزْم ، مپندار که در پایان یک قرن رسالت خدایی ، به پایان رسیده ای ! میان انسان و خدا فاصله ای نیست ، " خدا به آدمی از شاهرگ گردنش نزدیک تر است " ، اما ، راه انسان تا خدا ، به فاصله ابدیت است ، لایتناهی است !

 

ابراهیم بر سر یک " دو راهی " رسیده است : سراپای وجودش فریاد می کشد : اسماعیل ! و حق فرمان می دهد : ذبح

ابلیس ، هوشیاری و منطق و مهارت بیشتری در فریب ابراهیم باید بکار زند . از آن " میوه ی ممنوع " که به خورد " آدم " داد !

 

ابراهیم ، هر گاه که به پیام می اندیشد ، جز به تسلیم نمی اندیشد ، و دیگر اندکی تردید ندارد ، پیام پیام خداوند است و ابراهیم ، در برابر او ، تسلیمِ محض !

 

ابراهیم دل از داشتن اسماعیل برکنده است ، پیام پیام حق است . اما در دل او ، جای لذت " داشتن اسماعیل " را ، درد " از دست دادنش " پر کرده است . ابراهیم تصمیم گرفت ، " آزادی مطلقِ بندگی خداوند "!

 

ابتدا تصمیم گرفت که داستانش را با پسر در میان گذارد ، پسر را صدا زد ، پسر پیش آمد ، و پدر ، در قامت والای این " قربانی خویش " می نگریست !

 

- " اسماعیل ، من در خواب دیدم که تو را ذبح می کنم ... " !

 

اسماعیل تسلیتش داد :

- " پدر ! در انجامِ فرمانِ حق تردید مکن ، تسلیم باش ، مرا نیز در این کار تسلیم خواهی یافت و خواهی دید که - اِنْ شاءَالله - از - صابران خواهم بود " !

 

پدر کارد را بر گرفت ، به قدرت و خشمی وصف ناپذیر ، بر سنگ می کشید تا تیزش کند !

 

به نیروی خدا برخاست ، قربانی جوان خویش را - که آرام و خاموش ، ایستاده بود ، به قربانگاه برد ، بر روی خاک خواباند ، زیر دست و پای چالاکش را گرفت ، گونه اش را بر سنگ نهاد ، بر سرش چنگ زد ، - دسته ای از مویش را به مشت گرفت ، اندکی به قفا خم کرد ، شاهرگش بیرون زد ، خود را به خدا سپرد ، کارد را بر حلقوم قربانیش نهاد ، فشرد ، با فشاری غیظ آمیز ، شتابی هول آور ، اما ... این کارد ... نمی برد !

 

که ناگهان گوسفندی ظاهر شد و پیامی که :

" ای ابراهیم ! خداوند از ذبح اسماعیل درگذشته است ، این گوسفند را فرستاده است تا بجای او ذبح کنی ، تو فرمان را انجام دادی " !

 از اینجا

عید قربان مبارک

خوش به حال همه ی اونایی که تو این روز مخصوصا دیروز کربلا و مکه بودن .

ایشاالله قسمت همه بشه .

دعای عرفه هم که خیلی با صفا بود .

ایشاالله خدا قبول کنه .

بازم عید قربان مبارک .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

دکتر شريعتي :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... 

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . »

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

 

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

                                                   سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

بعد از همان تصميم کبری ابرها هم

                                                      يا سيل می بارد و يا باران ندارد

بابا انارو سيب و نان را می نويسد

                                                      حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست

                                                     هی می نويسد اين ندارد آن ندارد

بنويس کی آن مرد در باران ميايد

                                                        اين انتظار خيسمان پايان ندارد

ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط

                                                    بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

 

                                   غلامعلي شكوهيان

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

حضور هيچ کس در زندگي ما اتفاقي نيست ... خداوند در هر حضوري رازي نهان کرده براي کمال ما ... خوش آن روزي که در يابيم راز اين حضور را

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

ای تو آغاز

تو انجام،تو پایان،تو فرود

ای سراینده ی هستی،سر هر سطر و سرود

بازگردان،به سخت دیگر بار

آن شکوه ازلی،شادی و زیبایی را

داد و دانایی را

تو سخن را بده آن شوکت دیرین،آمین

نیز دوشیزگی روز نخستین،

آمین.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

 دلم برایت تنگ است و دلتنگی بهانه خوبیست که ببارم و بفهمم که تو هستی.که دلم برایت

تنگ می شود و من هستم که دلتنگ توام.

دلتنگی من برای تو یعنی ما هستیم. اما من کجا و تو کجا!

شاید جواب تو برای من این است:

/صد راه نشان دادم.صد نامه فرستادم

یا راه نمی دانی. یا نامه نمی خوانی/

به هر حال باز هم دلتنگ توام و دارم برایت نامه می نویسم.

برایت می نویسم در حالی که احساس میکنم از تو دورم و تو نزدیکترین به من هستی

باز هم تو را با زبانی سرشکسته نگاهی سر به زیر و دلی سرازیر میخوانم و میخواهم.

باز هم دلم گرفته است.چرا؟ نمیدانم. فقط میدانم دلم برایت تنگ شده است. برای تو که

عاشقی ات ریش جهان را سپید کرده است.

میدانم.میدانم نه کاری که شایسته تو باشد کرده ام و نه راهی که بایسته تو باشد رفته ام.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

و من اینجا مبهوت 

 و تو آنجا تنها

 چه بخواهی چه نخواهی آسمان مال من است

 تو بمان با زمینت به درک

 

 

 

و ما ساده ایم ! آنقدر ساده که نیمه شبها در آسمان خورشید می بینیم !

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

چه روزها كه يك به يك غروب شد نيامدي

                                                 چه اشكها كه در گلو رسوب شد نيامدي

 

خليل آتشين سخن تبر به دوش بت شكن

                                                  خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي

 

 

براي ما كه خسته ايم و دل شكسته ايم نه

                                                  براي عده اي ولي چه خوب شد نيامدي

 

             تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

 

                                       دوباره صبح ظهر رفت غروب شد

 

 

                       نيامدي نيامدي

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

خدایا باز هم برای تو مینویسم .

شاید بهتر باشه اسم این وبلاگ رو بزارم دست نوشته هایم برای خدا .

خدا و تو

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت   توسط فاطمه  |