« والقربان ما یقصد به القرب من رحمه الله من اعمال البر »
قربان هر کار نیکی است که انسان به وسیله آن بخواهد به رحمت خدا نزدیک گردد .

عید قربان که پس از وقوف در عرفات ( مرحله شناخت ) و مشعر ( محل آگاهی و شعور ) و منا ( سرزمین آرزو ها ، رسیدن به عشق ) فرا مى رسد ، عید رهایى از تعلقات است . رهایى از هر آنچه غیر خدایى است . در این روز حج گزار ، اسماعیل وجودش را ، یعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنیوى پیدا کرده قربانى مى کند تا سبکبال شود .
عید قربان عید پاک ترین عید ها است عید سر سپردگی و بندگی است . عید بر آمدن انسانی نو از خاکستر های خویشتن خویش است . عید قربان عید نزدیک شدن دل هایی است که به قرب الهی رسیده اند . عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است .
سالخورده مردی در پایان عمر ، پس از یک قرن زندگی پر کشاکش و پر از حرکت ، همه آوارگی و جنگ و جهاد و تلاش و درگیری با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متولیان بت پرستی و خرافه های ستاره پرستی و شکنجه زندگی . جوانی آزاده و روشن و عصیانی در خانه پدری متعصب و بت پرست و بت تراش ! و در خانه اش زنی نازا ، متعصب ، اشرافی : سارا .
و اکنون ، در زیر بار سنگین رسالت توحید ، در نظام جور و جهل شرک ، و تحمل یک قرن شکنجه " مسئولیت روشنگری و آزادی " ، در " عصر ظلمت و با قوم خو کرده با ظلم " ، پیر شده است و تنها ، و در اوج قله بلند نبوت ، باز یک " بشر " مانده است و در پایان رسالت عظیم خدایی اش ، یک " بنده خدا " ، دوست دارد پسری داشته باشد ، اما زنش نازا است و خودش ، پیری از صد گذشته ، آرزومندی که دیگر امیدوار نیست .
در حالت بیم و امید به دربار خداوندی برای فرزندی صالح دست به دعاء شد :
« رب هب لی من الصالحین » بار الها ! مرا فرزند صالحی از بندگان شایسته عطا فرما .
خداوند نیز این دعا را مستجاب کرد و فرزند صالحی همچون اسماعیل به او بشارت داد .
« فبشرناه بغلام حلیم » پس ما او را به نوجوانی بردبار و صبور بشارت دادیم .
از کنیز سارا - زنی سیاه پوست - به او یک فرزند می بخشد ، آن هم یک پسر ! اسماعیل ، اسماعیل ، برای ابراهیم ، تنها یک پسر ، برای پدر ، نبود ، پایان یک عمر انتظار بود ، پاداش یک قرن رنج ، ثمره یک زندگی پرماجرا ، تنها پسر جوان یک پدر پیر ، و نویدی عزیز ، پس از نومیدی تلخ .
و اکنون ، در برابر چشمان پدر - چشمانی که در زیر ابروان سپیدی که بر آن افتاده ، از شادی ، برق می زند - می رود و در زیر باران نوازش و آفتاب عشق پدری که جانش به تن او بسته است ، می بالد و پدر ، چون باغبانی که در کویر پهناور و سوخته ی حیاتش ، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است ، گویی روئیدن او را ، می بیند و نوازش عشق را و گرمای امید را در عمق جانش حس می کند .
در عمر دراز ابراهیم ، که همه در سختی و خطر گذشته ، این روزها ، روزهای پایان زندگی با لذت " داشتن اسماعیل " می گذرد ، پسری که پدر ، آمدنش را صد سال انتظار کشیده است ، و هنگامی آمده است که پدر ، انتظارش نداشته است !
اسماعیل ، اکنون نهالی برومند شده است ، جوانی جان ابراهیم ، تنها ثمر زندگی ابراهیم ، تمامی عشق و امید و لذت پیوند ابراهیم !
در این ایام ، ناگهان صدایی می شنود :
" ابراهیم ! به دو دست خویش ، کارد بر حلقوم اسماعیل بنه و بکُش " !
ابراهیم ، بنده ی خاضع خدا ، برای نخستین بار در عمر طولانی اش ، از وحشت می لرزد ، قهرمان پولادین رسالت ذوب می شود ، و بت شکن عظیم تاریخ ، درهم می شکند ، از تصور پیام ، وحشت می کند اما ، فرمان فرمان خداوند است . جنگ ! بزرگترین جنگ ، جنگِ در خویش ، جهاد اکبر ! فاتح عظیم ترین نبرد تاریخ ، اکنون آشفته و بیچاره ! جنگ ، جنگ میان خدا و اسماعیل ، در ابراهیم .
کدامین را انتخاب می کنی ابراهیم ؟! خدا را یا خود را ؟ سود را یا ارزش را ؟ پیوند را یا رهایی را ؟ لذت را یا مسئولیت را ؟ پدری را یا پیامبری را ؟ بالاخره ، " اسماعیلت " را یا " خدایت " را ؟
ای ابراهیم ! ای رسولِ اُلوالعَزْم ، مپندار که در پایان یک قرن رسالت خدایی ، به پایان رسیده ای ! میان انسان و خدا فاصله ای نیست ، " خدا به آدمی از شاهرگ گردنش نزدیک تر است " ، اما ، راه انسان تا خدا ، به فاصله ابدیت است ، لایتناهی است !
ابراهیم بر سر یک " دو راهی " رسیده است : سراپای وجودش فریاد می کشد : اسماعیل ! و حق فرمان می دهد : ذبح
ابلیس ، هوشیاری و منطق و مهارت بیشتری در فریب ابراهیم باید بکار زند . از آن " میوه ی ممنوع " که به خورد " آدم " داد !
ابراهیم ، هر گاه که به پیام می اندیشد ، جز به تسلیم نمی اندیشد ، و دیگر اندکی تردید ندارد ، پیام پیام خداوند است و ابراهیم ، در برابر او ، تسلیمِ محض !
ابراهیم دل از داشتن اسماعیل برکنده است ، پیام پیام حق است . اما در دل او ، جای لذت " داشتن اسماعیل " را ، درد " از دست دادنش " پر کرده است . ابراهیم تصمیم گرفت ، " آزادی مطلقِ بندگی خداوند "!
ابتدا تصمیم گرفت که داستانش را با پسر در میان گذارد ، پسر را صدا زد ، پسر پیش آمد ، و پدر ، در قامت والای این " قربانی خویش " می نگریست !
- " اسماعیل ، من در خواب دیدم که تو را ذبح می کنم ... " !
اسماعیل تسلیتش داد :
- " پدر ! در انجامِ فرمانِ حق تردید مکن ، تسلیم باش ، مرا نیز در این کار تسلیم خواهی یافت و خواهی دید که - اِنْ شاءَالله - از - صابران خواهم بود " !
پدر کارد را بر گرفت ، به قدرت و خشمی وصف ناپذیر ، بر سنگ می کشید تا تیزش کند !
به نیروی خدا برخاست ، قربانی جوان خویش را - که آرام و خاموش ، ایستاده بود ، به قربانگاه برد ، بر روی خاک خواباند ، زیر دست و پای چالاکش را گرفت ، گونه اش را بر سنگ نهاد ، بر سرش چنگ زد ، - دسته ای از مویش را به مشت گرفت ، اندکی به قفا خم کرد ، شاهرگش بیرون زد ، خود را به خدا سپرد ، کارد را بر حلقوم قربانیش نهاد ، فشرد ، با فشاری غیظ آمیز ، شتابی هول آور ، اما ... این کارد ... نمی برد !
که ناگهان گوسفندی ظاهر شد و پیامی که :
" ای ابراهیم ! خداوند از ذبح اسماعیل درگذشته است ، این گوسفند را فرستاده است تا بجای او ذبح کنی ، تو فرمان را انجام دادی " !
از اینجا
عید قربان مبارک
خوش به حال همه ی اونایی که تو این روز مخصوصا دیروز کربلا و مکه بودن .
ایشاالله قسمت همه بشه .
دعای عرفه هم که خیلی با صفا بود .
ایشاالله خدا قبول کنه .
بازم عید قربان مبارک .