تبليغاتX
دختر مهربون

دختر مهربون

اندیشه سابق

             تا کی الی متی همه را پير کرده ای

                آقا اجازه فکر کنم دير کرده ای؟

دیشب شب ولادت امام مهدی بود.

یه بنده خدایی می گفت خدا قسم خورده دعای هرکسی رو تو شب تولدش مستجاب کنه.خدا بساط مهربونیشو پهن کرده..................

همتون میدونم خوشحال بودید اصلا کل مردم خوشحال بودن اینو از کاراشون میشد فهمید همگی از یک ماه قبل داشتن خودشونو برا دیشب اماده میکردن.

همشون با آراستن کوچه ها و خیابونا و پخش کردن شربت و شام خوشحالیشونو ابراز کردن .

همشون واسه یه شبم شده غمهاشونو فراموش کردن ................

الهم عجل لولیک الفرج.

یاعلی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

سلام

میدونم الان دیره ولی زودتر نتونستم بیام .

و الان میلاد باسعادت امام حسین (ع) رو به همتون تبریک میگم .

یاعلی .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

امروز سعی کردم با دید ظریف تری به آدما نگاه کنم .

اول از همه توجهم به پیرمرد دست فروشی جلب شد که فقط اگه یه نگاه تو چشاش میکردی میتونستی کل زندگیشو بخونی . وقتی با اون عصای چوبیش رو زمین واسه دنیای خودش خط و نشون میکشید .

آدمایی که دمه دره بانکا منتظر وصول چکشون بودن و تو فکر این که اگه چگ وصول نشه چه جوری بقیه ی ماه و بگذرونن .

آدمایی که فقط واسه خوش گذروندن و هوس بازی اومدن بیرون .

آدمایی که وقتی راه میرن اونقدر تو خودشونن که متوجه آدمایی و اتفاقات اطرافشون نمیشن .

ایشاا... مشکل همه ی آدما حل بشه .

الهی آمین .

یاعلی .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

 

وقتی باران می بارد

دلی شکسته

کسی تنهاست

کودکی خوابیده

غریبه ای زیر باران

دلش شاد می شود

وقتی باران می بارد

همه جا بوی خدا می گیرد

دل ویرانه ای آباد

خاطره ای از اسارت آزاد می شود

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت   توسط فاطمه  | 

سلام

سه روز اصفهان بودم .

روز اول رفتیم منار جنبان ........ همینننننننن .

بعدش هم به این نتیجه رسیدیم که همین آقایونا و خانومونای خارجی برش دارن ببرن . تعصبو داشته باش .

بعدشم رفتیم باغ پرندگان یه اتفاقاتی افتاد که متوجه نشدم ولی بعد خبرشو از بقیه شنیدم نباید میشنیدم ولی شنیدم .

بعد شیشم رفتیم سی وسه پل . همین .

فرداشم موزه تاریخ طبیعی اصفهان جالب بود قبلا هم رفته بودم واسه همین سریع نگاه کردم .

بعدشم چهل ستون .

اعصاب خاطره تعریف کردن هم ندارم .

اگه بعدا اعصاب داشتم میام میگم .

یاعلی .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت   توسط فاطمه  |