تبليغاتX
دختر مهربون

دختر مهربون

اندیشه سابق

به نام خدا

سلام

خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟

امروز اومدم تاریخچه وبلاگم رو بگم :

اولین بار که این وب رو زدم همونطور که میدونید اسمش اندیشه بود . اول تصمیم داشتم فقط مطالب علمی توش بنویسم یه چند وقت این کارو کردم دیدم نمیشه خشک و خالی بهتره همه جور مطلب بزارم این شد که همه ی وبلاگم شد کپی پیست .

گفتم اینطوری که نمیشه .

تاآخرش به این نتیجه رسیدم که هر چه میخواهد دل تنگم بنویسم .

یه بنده خدایی اومده بود نوشته بود ماکه هیچی نفهمیدیم بهتره یه هدفی داشته باشی .

به نظر منم هدف خیلی مهمه و وبلاگ منم بی هدف نیست فقط دست نوشتست . خاطرست .

خوب دیگه تابستون هم داره تموم میشه .

زمان را دریابید .

تابعد .

فعلا .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خدا

سلام

 چطورید ؟

چه خبرا ؟ چیکار میکنید ؟

میدونید که دیگه از پنجشنبه وارد ماه مبارک رمضان میشیم و به مهمونی خدا میریم یه مهمونی که توش نیازی به لباس های گرون قیمت و طلا و جواهرات و ماشین های آنچنانی نیست . تو این مهمونی فقط دل پاک لازمه و با یه دنیای ساده .

و حالااااااااااااااااااااااااااااااااا /

۱۰ روز دیگه به پایان شهریور ماه مونده پایان ۳ ماه تعطیلی که مطمئنان با الافی تمام گذروندینش چون من که تقریبا میتونم بگم خوب گذروندم .

دیگه بهتره برید درس و مشقتون رو جعمو جور کنید که مختون از تنبلی درآد .

از قدیم گفتن نابرده رنج گنج میسر نمیشود .

دیگه دیگه .

نمیدونم چرا جدیدا چیزی واسه گفتن ندارم .

ولی خودمونیما شماهام به چه چیزایی گیر میدید این همه مطلبو ول میکنید میرید میچسبید به یک کلمه که من گفتم قدر همتونو میدونم . باشه اصلا قدرتونو نمیدونم .

یاعلی .

فعلا .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خدا

سلام

کعبه را گفتم تو از خاکی منم خاک چرا باید به دور تو بگردم ؟ ندا آمد : تو با پا آمدی باید بگردی . برو با دل بیا تا من بگردم .

خوب اینم قشنگ بود .

خدا قسمت همه بکنه .

چه خبرا ؟؟

میدونم تازه آپ کردم فقط اومدن همینو بگم آخه خیلی وقت بود میخواستم بنویسم .

دوستون دارم قدر همتونو میدونم .

فعلا .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خدا

سلام

خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟ چه خبرا ؟

اومدم آپ کنم ولی نمیدونم چی بنویسم .

تقریبا حدود ۱۷ روز دیگه سال تحصیلی شروع میشه . من که خوشحالم شمارو نمیدونم . ؟

حتما میگید حتما دیوونه شدی ؟

اولش بگم به قول بعضیا دیوونه اودتی . بعدشم خداییش من سال تحصیلی رو بیشتر از تعطیلی دوست دارم .

آقا اینم آدرس وب مجله اینترنتی :

www.majale-interneti.blogfa.com

دیگه حرفی ندارم .

همین بیشتر میخواستم درباره ی مدرسه ها بگم .

شما نظرتون چیه ؟

دوستون دارم قدر همتونو میدونم .

فعلا .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خدا

سلام

امروز یه بنده خدایی رو دیدم که بعد از یهمدت که اذان شده بود و اینا بلند شدیم نماز بخونیم . این بنده خدا روز اولی بود که به سن تکلیف رسیده بود . خلاصه یه نماز رو که خوندیم دیدم جوراب پاشه گفتم با جوراب وضو گرفتی ؟؟؟؟؟؟ گفت : آره !!!!!!!!!!۱ گفتم حتما با روسری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت : آره !!!!! گفتم دیگه چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه بلند شد بره دوباره وضو بگیره . اومد بهم گفت تازه از رو دمپایی مسح کشیدم .

خودتون فکر کنید .

دیگه چی بگم ؟

داره مدرسه ها باز میشه .

اینقده خاطره خنده دار پیش اومده ولی اصلا حوصله تایپ کردن ندارم . باشه واسه بعدا اوکی ؟

فعلا .

فعلا .

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خدا

سلام

اللهم عجل لوليک الفرج 

یا امام زمان (عج) خیلی وقته که همه ی ما منتظر ظهور شماییم تا این دنیای پر از ظلم بی عدالتی و بی حجابی رو به یه دنیای خوب با عدالت و با خدا هدایت کنی . میدونم ما همیشه همیشه که نه ولی بیشتر وقتا وقتایی که به مشکل برمیخوریم یاد شما میافتیم ولی اونایی که واقعا ظهور شما رو میخوان   شبانه روز درحال دعا کردنن . این حرفا چیه من دارم میزنم من که اینگاری نا امیدم ولی نه من امید دارم امید به ظهور شما و امید به اینکه اون دعایی که من میکنم و میدونم که بالاخره یه روزی شما و همه ی ائمه که من برای برآورده شدن دعا و یا هرکاری که میخوام با توسل باشه بهشون توسل میکنم برآورده میکنید . دوباره نمیخوام حرف اون دعا پیش کشیده بشه . و درضمن نمیخوام اینقدر غمگین بنویسم چون باید شاد بنویسم چون نیمه ی شعبان در راهه .

تولد یگانه منجی عالم بشریت امام زمان (عج) بر همه ی شما مبارک باد .

خوب چه خبرا ؟

چیکار میکنید ؟

مارو نمیبینید که نه همون اصطلاح وبلاگی خوش میگذره ؟

چی بگم ؟ مثله اینکه شماها واقعا من و فراموش کردید حالا هم من باید بشینم گریه کنم .

چرا من گریه کنم شما باید گریه کنید . حالا ولی دلیلش رو نمیگم . به فکر راه انداختن یه وب گروهیه دیگم . نظرتون چیه ؟

منتظرم .

فعلا .


 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خدا

سلام 

خوبید ؟ خوشی ؟ سلامتید ؟ چه خبرا ؟

خبر و بگم باشه میگم ولی نمیخواید حالم رو بپرسید ؟

نه .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   

آهان .  

خوبی ؟  

آره خوبم مرسی شما خوبید .  

خوب حالا از مسخره بازی و شوخی بیایم بیرون که خبر و بگم .

اولين شماره مجله اينترنتي روي وبلاگ رفت .

 www.majale-interneti.blogfa.com

این یه مجله ایه که با کمک من و دوستام رو وب اومده و فقط و فقط با نظرات شما عزیزان پا میگیره .

امیدوارم هرکدومتون که میایدی به وبلاگ من یه سری هم به این مجله بزنید .

میدونم حالا فکر کرده بودید چه خبر شده ولی مجله خوبیه میارزه به خوندنش .

خوب دیگه چه خبرا .؟

حالا یه تیکه شعر هست من خیلی ازش خوشم میاد به خاطر همین مینویسم میدونید که من از هرچی خوشم بیاد مینویسم .

اونا که یوسف و دیدن همه دستا رو بریدن                                          اگه عباس و میدیدن سراشونو میبریدن .

قشنگه نه ؟

میدونید چی شد که یاده این شعر افتادم داشتم کتاب یوسف و زلیخا رو میخوندم رسیدم به همینجاش که دستاشونو بریدن بعد دیگه هیچی یهویی یاده این شعر افتادم و اصلا هم یادم نیست کجا خوندم یا شنیدم .

خوب دیگه من فعلا کاری ندارم . شما اگه دارید کار برید انجام بدید . اگرم ندارید برید به این باشگاه کار که تبلیغ میکنه تو تلویزیون .

دوستون دارم قدر همتون رو میدونم .

فعلا .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت   توسط فاطمه  |