تبليغاتX
دختر مهربون

دختر مهربون

اندیشه سابق

به نام خدا

سلام . حوصلم سر رفته بود گفتم بیام آپ کنم . حالا از چی بگم . نمیدونم . واستید فکر کنم . نه حالا خسته میشید بگیرید بشینید .

آهان فهمیدم .

آخه من نمیدونم هرکی اولین امتحانش قرآن یا دینی ما اولین امتحانمون ریاضیه . البته آسونه من که از ریاضی خوشم میاد ولی حوصله ی اینکه فردا باید ۵ ساعت سر کلاس ریاضی بشینم رو ندارم . آخه آدم باید اشکال داشته باشه که سره کلاس رفع اشکال بشینه . هممون لجمون گرفته جز شاگرد ضعیفا .

خب دیگه چه خبر .

راستی از دعوای من با خانم پرورشیمونم نگید که این قصه سره دراز دارد .

دیگه .

حالا یه جمله ی قشنگم بگم.

سهراب گفتی : چشم هارا باید شست شستم ولی

گفتی : جوردیگر باید دید دیدم ولی

گفتی : زیر باران باید رفت رفتم ولی

او نه چشمهای خیسم را نه نگاه دیگرم را هیچ کدام را ندید . فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه ی باران ندیده .

خودم خیلی ازش خوشم می آد .

راستی نظرتون درباره ی سره کار گذاشتن چیه ؟ اصلا از کجا باید فهمیدکه چیزی یا کاری سره کاریه یا نه . ؟

این یه سوال لطفا جواب بدید .

خیلی آپم طولانی شد . از همونایی که دلم میخواست . نه بازم از اونایی که دلم میخواست نشد . قبلا بهتر مینوشتم .  

دوستون دارم قده یه دنیا .  

فعلا .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه  | 

سلام

چطورید

حالتون خوبه

اومدم برای یه سلام و یه خداحافظی کوچولو تا ۲۱ خرداد البته منتظر نظرای قشنگ و مهربونتون هستما .

دیگه ام داره امتحانام شروع میشه امروز اولیش رو دادم . ادبیات . آسون بود خیلی .

بعد آهان زهرا جعفرزادگان عزیزم وبلاگش رو پس گرفت .

زهرا ناظمی جونمم که تو المپیاد کامپیوتر رتبه ی اول رو آورد امیدوارم در مراحل بعدی هم رتبه بیارن .

برام دعا کنید تا امتحانام رو خوب بدم .

فعلا .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه  | 

سلام

پنج شنبه ای بدجور با خانم پرورشیمون دعوا کردم .

ولی دیگه نمیخوام باهاش حرف بزنم .

آخه وقتی آدم از یه نفر بتریه اونم از یه دانش آموز و اونوقت بندازه تقصیر شغلش .

که چی . ؟

دیگه خسته شدم میخوام زودتر تابستون شه .

فعلا.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه  | 

خبر مهم

وب گروهی هک شد .

www.gorohi.blogfa.com

هک شد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خدا

سلاممممممممممممممممممممممممممممم

اینقده دلم براتون تنگ شده بود.

این جمعه المپیاد داشتم ولی از شانس بده من همون روز کامپیوتر رو بردیم برای تعمیر و نشد آپ کنم .

پارسالم المپیاد دادم ولی به این بدبختی نبود که دیگه مراقب ها هم به بچه ها تقلب برسونن .

اینقده ناراحت شدم که دلم مبخواد جیغ بکشم . یکی رم بگیرم اینقدر بزنمش که دلم خنک شه . ( حالا فکر نکنید که خیلی خشنم . )

بعد دیگه هیچی .

نمیدونم چرا چیزی برای گفتن ندارم .

فعلا .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه  |