تبليغاتX
دختر مهربون

دختر مهربون

اندیشه سابق

به نام آفریننده ی شادی ها .

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و احوال

حول حالنا الا احسن الحال

وداع با ۸۵

نداء با ۸۶

با ذکر

الهم عجل لولیک الفرج

سلام به همه .

یه سلام تازه و البته آخرین سلام در سال ۱۳۸۵ .

ببینم سفره های هفت سینتون رو چیدید ؟

امیدوارم که سال جدید رو با خوشی و موفقیت شروع کنید و با خوشی و موفقیت هم به پایان برسونید .

می گم تو این سال خیلی ها بودن که حالا تو سال جدید جاشون خالیه بیاید از همین جا یه صلوات یا یه فاتحه برای شادی روحشون بفرستیم .

بعدش .

اینجا مثله اینکه جشنه ها .

زمستون که بره بازم بهاره                      بهار میاد و باز شادی میاره

چهار فصل خدا همش قشنگه                هرکدوم یه رنگ و بویی داره

خیلی عکس سفره ی هفت سین گذاشتم .

فعلا .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خداوند مهربان .

سلام

یه سلام مخصوص با رنگ و بوی عید .

گفتم عید فکر کنم خیلیاتون دلتون واسه ی عید و تعطیلی هاش و عید و بازدیدا تنگ شده باشه . من که خیلی دلم تنگ شده .

قرار بود ما شنبه هم بریم مدرسه ولی بعد اخبار گفت که از شنبه مدارس تعطیله .

می گم تکلیفای عیدتون که زیاد نیست ؟

ماله ما که اینقدر کمه که سر دو ساعت تموم می شه .

امروز زفتم چند تا کتاب خریدم که امروز تازه یکیشون رو شروع کردم که اسمش هست شیفته ی تلویزیون از بتسی بایارس که پروین علیپور اونو ترجمه کرده .

داستان یه پسریه که همه ی پیام بازرگانیای تلویزیون رو از بر و ...

جالبه ؟

راستی این هفته رفتیم اردو راستش خیلی خوش گذشت . اول رفتیم شهرک سینمایی غزالی . اونجا بازیگر بودا مثلا شقایق فراهانی ولی چون که گریم کرده بودن و در حال اجرای فیلم بودن ما نرفتیم پیششون .

بعد رفتیم همونجایی که فیلم حضرت مریم رو ساخته بودن و مردان آهنین اجرا می شد . چند تا عکس گرفتم که وقتی ظاهر شد میزارم .

بعد رفتیم پارک ارم اونجا سوار خیلی چیزا شدیم از همه جال تر ماجرای ترن بود . اول یه عده از بچه ها که سوار شدن با خانم ورزشمون . پرسیدن کمربند نداره آقاهه گفته بود چرا دستاتون رو بندازین خودش بسته می شه بعد که انداخته بودن هولشون داده بود . کمربندم نداشت .

بعد که بچه ها با خانم پرورشیمون سوار شدن اول خانم پرورشیمون نمی خواست سوار شه آقاهه گفت بیا بشین ترس نداره بعد که خانممون نشست و آقاهه هول داد گفت پشیمون می شید .

تونل وحشتم خوب بود . مخصوصا که دو تا از دوستام سوار شدن فقط خودشون دو تا تو قصار بودن یکی جلوی جلو یکی عقب عقب اینقدر خندیدیم که نگو .

بعد دیگه برگشتیم .

خب دیگه خیلی حرف زدم .

فعلا .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خدا .

سلام دوستای گلم حالتون که خوبه خیلی دلم براتون تنگ شده بود . 

اول از همه اربعین سالار شهیدان را به همتون تسلیت می گم .

 

دوم هم درگذشت کارگردان خوب میهنمون آقای رسول ملاقلی پور رو بهتون تسلیت می گم .

امروز هوا بارونی بود حالا که بریم مدرسه می گن سه شنبه برف می یاد نمی بریمتون اردو بعد سه شنبم هوا عالی . رد خور نداره . اینه رسم روزگار دیگه .

من که خیلی دوست دارم زودتر عید بیاد راستی همه ی سینای هفت سینتون کامله ؟

جدیدا دارم یه کتاب می خونم که خیلی جالبه اگه هر شبی نخونمش خوابم نمی بره . اسمش هست خانه ام کجاست ؟ نویسندشم پاتریشیا ویلیز است .

اگه این وبلاگ پاک بشه یا خدایی نکرده حک بشه شما ها چیکار میکنید ؟ ( البته نمی خوام پاک کنم فقط می خوام نظرتون رو ببینم البته شایدم پاکش کردم . )

نه نرووووووووووووووووووووووووووووووووو .

می خوام ازتون موضوع آپ بعدیم رو شما انتخاب کنید تا اگه تونستم درباره ی همون آپ کنم . شایدم چند تا موضوع .

خوب دیگع کاری ندارید ؟

فعلا .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خدا

چند روز بیشتر تا آخر سال نمونده . بعد دیگه سال ۸۵ رو میزاریم کنار و می ریم تو سال ۸۶ .

۲۵ اسفند سال قبل وقتی یه خانواده خوشحال بودن که اومدن مسافرت و می تونن فامیلاشون رو ببینن دشمن تو کمینشون بود . دشمنی که چندین خانواده رو شب عیدی داغدار کرد با این که می گفت ما هرجا شمارو دیدیم می کشیمتون و شما هم هر جا ما رو دیدید بکشید ولی به مردم معمولی کاری نداشته باشید . ( خطاب به مسئولان ) . ولی اون شب ۲۳ تا گل رو پرپر کرد . ۵ پرنده رو زخمی کرد و ۷ تا گنجشک رو اسیر کرد .

اون ۲۳ تا گلی که پرپر شدن رفتند چون گلی که پژمرده می شه دیگه شاداب نمی شه ولی همه ی خاطره هاش می مونه . اون ۵ تا پرنده ی زخمی رو چند تا آدم خوب مداوا کردن و اون ۷ تا گنجشک هم تا ۵ ماه اسیر بودن می خواستن برگردن پیش خانوادشون ولی آنها اسیر بودن . تا اینکه آزاد شدن و با دلی شاد و غمگین به پیش خانوادشون برگشتن شاد از اینکه آزاد شدن ناراحت از اینکه هم شهری ها فامیلا و ... خودشون رو از دست داده بودن . ون دشتی که اون ۲۳ گل رو توش پرپر کرده بودن تاسوکی نام گرفت . دشمن بازم از کاراش دست برنداشت همچنان ادامه داد و چندید گل دیگر را هم پرپر کرد و ...........

حالا یه سال از اون فاجعه می گذره . برای شادی ارواح مطهر شهیدان صلوات بفرستید .

پ.ن : صباح جونم خوش امدی .

پ.ن : امروز پنج شنبه بود .

پ.ن : نظر بدید .

فعلا .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خداوند زیبایی ها

سلام

خوبید ؟ 

گفته بودم یک شنبه میریم افلاک نما خوشبختانه بردنمون . البته اول بردنمون یه جایی که درباره ی زندگی جانوران بود و اینا بعد اون خانمی که برامون توضیح می داد از اول تا آخر چسبیده بود به دستگاه های سوسک .

بعدش بردنمون افلاک نما اونجا خیلی حال داد . اون عکسایی که فضا نوردا از سیاره های زمین گرفته بودن رو نشون داد که مثلا تو یه لکه ی خیلی کوچیک از زحل به اندازه ی چندین کره به اندازه ی زمین جا می شه .

بعد از اونم با ستاره های دب اکبر دب اصغر و ... و روز دیدن هر سیاره در آسمان با چشم غیر مسلح .

خوب شماها چه خبر .؟

اردو تهران ما افتاد واسه سه شنبه ی هفته ی بعد .

آهان تو المپیاد علومم رتبه آوردم حالا ببینیم ریاضی چی می شه .

بعدش .

از این به بعد هرکی مایل به تبادل لینک بود بگه ها .

خوب دیگه .

فعلا .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

به سلام چطورید ؟

امروز پنج شنبه بود . آخ که من چقدر از این پنج شنبه ها انرژی می گیرم . اصلا من هروقت خانم پرورشیمون رو می بینم انرژی می گیرم .

یک شنبه می خوان ببرنمون افلاک نما . فقط دعا کنید این یکی دیگه کنسل نشه و الا من که دیگه دق می کنم .

دیگه .

آهان یه چیزی می خوام بگم من تو زندگیم فقط یه نفر رو نمی تونم ببخشم اونم به خاطر این که ....................... . .

 

وقتی آخر جملم رو ناتموم می زارم حتما به دلایل امنیتی که بعضیا می تونن بخونن نمیزارم .

دوستم تو مدرسه گفت می ترسی که حرفت رو تموم نمی کنی . بهش گفتم نه من اصلا نمی ترسم ولی به دلایلی گفتم نمی شه بگم .

خیلی وقتا دلم می خواد از دستش جیغ بکشم ولی می گم نه . آدم نباید خودش رو به خاطر یه آدم دیگه اینقدر رنج بده .

راستی تو مدرسه بحث از شهرته . شهر نه شهرت . می گن خوبه یا نه ؟ به نظر شما چی چی ؟

راستی به نظر شما چرا تو وب نوستالژی نظراتی رو که درباره ی شخصیت خوده آقای داریوش فرضیایی تایید نمی شه ؟

خیلی سوال دارم .

ولی دیگه برای امروز بسه . فعلا همینا رو لطف کنید و جواب بدید .

فعلا .

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خدا .

خوکشله.!.

سلام . 

من خیلی ناراحتم .

.

می دونید چرا ؟

امروز قرار بود بریم اردو بهتون که گفتم تهران قرار بود بیایم .

بعد امروز با کلی ذوق و شوق از خونه بیرون اومدم دیدم داره برف میاد با خودم گفتم امروز نمی ریم اردو .

بعد اومدیم مدرسه که بچه ها گفتن خانم گفته که نمی ریم اردو اما اتوبوس اومده بود .

من گفتم هوارو که دیدم گفتم نمی یایم اردو و بقیه ی بچه ها هم گفتن آره ما هم همین رو گفتیم .

تا بالاخره اوتوبوس رو رد کردن رفت . خانم مدیرمون گفت از پلیس راه زنگ زدن گفتن هیچ مدرسه ای نیاد چون کولاک .

می لذته.!.

ما هم که هیچ کتاب دفتری نبرده بودیم . رفتیم همه ی خوراکی ها رو ریختیم رو هم .

رفتیم تو نماز خونه یه سفره پهن کردیم و همه چی رو ریختیم روهم . پفیلا ، چیپس نمکی ، کچاپ ، فلفلی ، سرکه ای و... ، پفک . ولی آخرش موندیم چه شکلی بخوریم آخرشم نصفش رو نخوردیم .

آخر اینقدر خوردیم که دیگه داشتیم ............................. .

همه بچه ها می گفتن وقتی می خوایم برف بیاد نمی یاد و وقتی می خوایم برف نیاد میاد .

مریضه!

خوب راستی یادم رفت حالتون رو بپرسم .

خوبید ؟

خوب چند تا عکسم از مدرسمون گرفتم که در اولین فرصت مناسب میزارم .

فعلا .

پ.ن : عکسا هم از وب ناژین بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خدا

سلام

خوبید ؟

حتما خیلی هاتون امروز رفتید و مسابقه ی آینده سازان دادید مثل خودم که امروز رفتم و آینده سازان دادم .

می دونید چیه سوالاش راحت بودا چون همش از متن درس بود ولی راستش ریاضی رو ۳ تا سوالش رو جواب ندادم چون نمره منفی داشت.

خوب دیگه چه خبرا ؟

راستش از وقتی معلوم شد نوستالژی ماله عمو نیست همه ی وبلاگا در همین موردا آپ کردن .

نمی دونم چی بنویسم .

سه شنبه هم می خوان بیارنمون اردو تهران . پارک ارم و اینجور جاها .

راستی تو این وبلاگ گروهی هم برید یکم تحویلش بگیرید بابا .

www.gorohi.blogfa.com

راستی هرکی بگه که چقدر وبلاگ نوستالژی رو باور کرد . ؟

فکر کنید یه مسابقست .

خیلی دوستون دارم .

فعلا .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خدا

سلام

چطورید ؟

چه خبرا ؟

خیلی دلم براتون تنگ شده بود .

راستی اگه یه سر تو وبلاگ من و محدثه یعنی این

www.amoojoon.blogfa.com

بزنید و تو قسمت نظراتش رو بخونید می فهمید که وبلاگ نوستالژی ماله عموپورنگ یا همون آقای داریوش فرضیایی نیست . با همه ی دلایل و ... .

خوب دیگه چه خبر ؟

راستش شنبه یه همایش داریم برای نخبه های مدرسه از مدرسه ی ما هم من و یک نفر از بچه های سوم داشتیم .

بزنم به تخته چشم نخورم .

بعد

آها سه شنبه ی هفته ی بعد هم ایشاا..و ما رو می خوان ببرن اردو البته اینقدر بچه های مدرسه ی ما بی جنبه گری در آوردن حالا می خوان تعهد بگیرن که موبایل نیاریم . و لباس مدرسرم بپوشیم حتی کفشمونم تغییر ندیم .

دیگه چی بگم .

آها راستش از این به بعد خیلی سرم شلوغه تا عید ولی زود زود میام آپ می کنم ولی تو این مدت فقط نظراتتون من و خوش حال می کنه و اظهار نظرتون .

می دونید چیه تو خود اسفند دو تا المپیاد یه آینده سازان و مرآت و ... داریم برام دعا کنیدا .

دیگه راستی نسیم جون کجایی دیگه سر نمی زنی .

همین طور محده جون و ... .

راستی تو آپ بعد یه معرفی دارم هر کی می خواد معرفی بشه بگه البته اون چند نفری که معرفی می شن که می شن اونایی که می خوان خودشون با وبلاگشون معرفی بشه .

خوب دیگه فعلا من برم .

فعلا .

الهی من قربون فعلا گفتنم برم .

فعلا .

فعلا .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت   توسط فاطمه  |