تبليغاتX
دختر مهربون

دختر مهربون

اندیشه سابق

هینجوری
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خدا

سلام

دوست داشتم بیشتر از اینا واسه اون پست نظر بدید آخه خیلی برام مهم بود .

الان فقط امتحان قرآن و املا و اجتماعی و دینی مونده یعنی تا چهارشنبه ی بعد تمومه .

اونروز که امروزش امتحان تاریخ داشتیم اینقدر خانوممون مارو ترسوند که نگو البته من نترسیدم . خانممون می گفت که اگه بخواید مثله جغرافی بخونید رد می شید البته من جغرافی رو خوب دادم شدم ۵/۱۹ که با نمره ی مسترم احتمالا بشه ۲۰ بعد گفت که اگه کمتر از ۳ یا ۴ ساعت هم بخونید رد می شید ( یعنی در هر صورت رد می شدیم ) ولی امروز که امتحان دادیم دیدم که چقدر چرت و پرت بود خیلی آسون بود .

فردا امتحان قرآن داریم .

به نظر من پنجشنبه ها خیلی خوبه می دونید چرا ؟ چون با خانم پرورشیموننننننن کلاس داریم .

یه زنگم زبان دوتاشو دوست دارم مخصوصا پرورشیییییییییییییی ( عشق منه )  

بعد

راستی تولد دو تا از دوستای عزیز و دوست داشتنیمم فردا است تولد دوتاشون رو بهشون تبریک می گم اول بزرگتره .

فریده جونم تولدت مبارک .

این گلم تقدیم بهت با یه دنیا محبت و آرزوهای خوب خوب .

امیدوارم صدسال حتی بیشتر زنده باشی و زیر سایه ی پدر و مادرت سربلند و سرافراز باشی .

و حالا نوبت دوست عزیز و همچنین همکلاسیه خوبم الهام جون می رسه

الهام جونم تولدت مبارک .

پریسا جونم دوست دارم!راستی کادوت قشنگ بود؟

این خرسه کوچولو هم کادوی تولد من رو برات آورده .

ایشا ا..و تو هم صد سال یا حتی بیشتر زنده باشی و همیشه به همراه دوست عزیز دیگمون لیلا با هم دیگه بمونیم .

عکسارم از وبلاگ زهراجون برداشتم .

نگید بدون ذکر منبع بود .

دیگه اینگار حرفی ندارم برام دعا کنید تا امتحانام رو با خوبی به پایان برسونم .

ممنون .

راستی این علامت (  ) مخصوص خانم پرورشیمونه .

Image hosting by TinyPic

دلت میاد نظر ندی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فعلا .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

 

 

                 لطفا هر کی میاد متن پایین رو بخونه و نظر بده .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

سلام

بازم هم شاهد یک زورگویی که نه ولی یه بار دیگه داره در حق بچه های کلاس دوم الف نامردی می شه .

از اول قراره نمایش با کلاس ما بود اصلا ما پیشنهاد نمایش رو دادیم که بهمون گفتن اگه نمایش خوب باشه می فرستیم واسه ی جشنواره .

مت هم که خوش حال شدیم .

بعد از چند روز گفتن که برای گرفتن معلم تئاتر یه مشکلی پیش اومده نمی شه نمایش اجرا کنید جاش سرود باشه .

یه روز سرود کار کردیم از فرداش دنبالش رو نگرفتن و رفت به امون خدا .

تا امروز که معلم پرورشیمون گفت نمایش اجرا کنید .

بعدددددددددددددددددددددددددددد .

بعد از این لجم گرفت که پیشنهاد نمایش و همه چی با ما بود ولی همه ی متن های نمایش رو دادن به اون کلاسی ها تا یکی رو انتخاب کنن و نمایش اجرا کنن . ولی به ما گفتن که نمایش رو بدون کلام اجرا کنید چون بچه ها تون نمی تونن متن حفظ کنن نیست حالا پایینی ها تو کلاس تیزهوشانن می تونن حفظ کنن . البته حالا نمی دونم شایدم حس کرده که با این که درس ما بالایی ها از پایینی ها بهتره ولی اونا بهتره می تونن متن نمایششششششششششش حفظ کنن .

ولی حالا یه کاری می کنم .

باور کنید اصلا برام مهم نیست که متن نمایش بهمون بدن بگن انتخاب کنید برام مهمه که از قبلش بگن به این دلیل نمی تونید نمایش اجرا کنید .

این شکلی به همه ی بچه هامون برخورد .

من نامردم اگهههههههههههههههههه ...........................

اینجاش به دلیلی سانسور شد .

بعدشم هیچی دیگه به این دلیل یه اختلافاتی بین من و خانم پرورشیمون پیش اومد البته نمی خواستم بشه ولی در اون لحظه احساسم بر عقلم غلبه کرد ( اولین حرف غلمبه در وبلاگم ) .

ولی حالا کم و بیش برطرف شده .

تو اگر می دانستی که چه دردی دارد که چه زخمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی : که چرا تنهایی ؟ .

بعدشم من دیگه نمی خوامممممممممممممممم

هنوز ۵ تا امتحان دیگه مونده ولی اشکال نداره با توکل برخدا اینارم خوب می دم .

فعلا تا بعد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

نامه ی شهریار به انیشتین !

انیشتین یک سلام نا شناس البته می بخشی

...

اجازه ده که با دست لطیف خویش بنوازد

به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را

...

انیشتین آفرین بر تو

...

انیشتین ناز شست تو

نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی

نیست

...

انیشتین صد هزار احسن ولیکن صد هزار

افسوس

حریف از کشف و الهام تو دارد «بمب» می سازد

انیشتین اژدهای جنگ

جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد

دگر پیمانه ی عمر جهان لبریز خواهد شد

دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد

...

انیشتین بغض دارم در گلو دستم به دامانت

نبوغ خود به کار التیام زخم انسان کن

سر این ناجوان مردان سنگین دل به راه آور

نژاد و کیش و ملیت یکی کن ای بزرگ استاد

زمین یک پایتخت امپراطوری و جدان کن

...

به این وحشی تمدن گوشزد ک حرمت ما را

پا فراتر نه ...

خدا را نیز پیدا کن

همین

فعلا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خدا

سلام

سکینه سکینه سکینه این جا همان جاست که جاده های محبت به هم می رسد . عشق های مختلف به هم گره می خورد و یکی می شود . عشق او به حسین و عشق او به بچه ها در سکینه تلاقی می کند .

عشق او به حسین و عشق حسین به بچه ها در سکینه به هم می رسد .

اینجا همان جاست که او در مقابل حسین و بچه ها یکجا زانو می زند .

این سکینه همان طور سینایی است که حضور حسین در آن به تجلی می نشیند .

این سکینه مرز مشترک میان حسین و بچه هاست .

اینم یه مقدمه واسه این آپ .

حتما از خودتون می پرسید مگه این دختره گل درس و مشق نداره که اینقدر میاد آپای خوشگل میکنه .

به خاطر همین هم من قبلش جوابتون رو می دم .

من درسامو می شینم می خونم وقتی خسته می شم میام یه سو می زنم اگه درسم آسون باشه اگه نباشه هم که هیچی .

ببینید چه جواب کاملی دادم .

راستی این مقدمه هم از کتاب آفتاب در حجاب سید مهدی شجاعی بود .

من دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه آهان بزار یه چیزه مهم یکی گم شده حالا اگه گفتید کی ؟

تا بعد .

نه

فعلا .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

سلام

یه سلام پر انرژی با رنگ و بوی دوستی .

با شادی سه روز قبل از عید .

امروز با یه خاطره اومدم .

امروز امتحان علوم داشتیم .

دوستم داشت تو کلاس علوم می خوند یعنی هممون می خوندیم . طوبی که داشت تغییرات و خواص شیمیایی رو می خوند یهو می خواست خانم رو صدا کنه که گفت : خانم شیمیایی .

ما هم زدیم زیر خنده نههههههههههههههههههههههههههه نزدیم زیر خنده چون همون طور که قبلا گفتم زنگ علوم نباید جیکمون در بیاد . در عئض وقتی می خواستیم بریم امتحان بدیم زدیم زیر خنده .

خوب

اینم یه خاطره

عید غدیر و ولادت فردا را بهتون تبریک می گم .

ممنون از همه ی کسایی که سر زدن .

فعلا .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خدا

جانم فدای ادبت عباس ! عرفان ُ شاگرد معرفت توست و عشق در کلاس تو درس پس می دهد .

بارها گفته ام که خدا اگر از همه ی عالم و آدم همین یک عباس را می آفرید به مدال «فتبارک الله احسن الخالقینش» ش می بالید .

از کتاب آفتاب در حجاب نویسنده سید مهدی شجاعی .

سلام به همتون

عیدتون مبارک افتخار نصیبم شد اومدم تو خود روز عید بهتون تبریک بگم . خوش می گزره ؟

خوب خوش بختانه فردا امتحان ندارم تا پنج شنبه که علومه .

می بینید چقدر فاصله گذاشتند اونوقت یه روز بعد از عید غدیر امتحان جغرافی گذاشتند . هر چی گفتیم جاشو با یه امتحان ساده عوض کنید گفتن مشکل خودتونه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بازم ممنون از همه ی کسایی که سر زدن .

چند وقته با یکی از دوستام قهر کردم . قهر که نه یعنی دوست صمیمی بودیم حالا دیگه نیستیم حالا می خوام به اون یه چیزی بگم .

به قول فاطیما جون آدم باید یه رنگ باشه .

 

 

 

من از آدمای دورو متنفرم .

فعلا .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

به نام خدا

سلام

اگر از جوانی بپرسید : مگر خواسته ها و  آرزوهای تو چیست که این همه نگران برخورد آن ها با خواسته های خدایی چه پاسخی خواهد داد ؟

بی گمان جواب این است که من سرشار از انرژی و طراوتم و در هر مسیری که قرار گیرم می توانم با بهره گیری از این همه انرژی نهفته به بالاترین مراتب آن بیندیشم .

از کتاب شور جوانی نویسنده رضا حسینی فر .

خوب این یه مقدمه بود .

امروز روز عرفه است .

امروز جمعه است .

امروز تعطیل است .

و فردا شنبه امتحان فارسی .

خوب دیگه شما چه خبر .

پیشاپیش عید قربان رو بهتون تبریک می گم .

در ضمن اونایی که فیلم ابراهیم خلیل الله رو ندیدن شنبه ساعت ۲۰:۴۵ دقیقه منتظر باشن .

خوب دیگه من باید برم به چند نفر سر بزنم بعدشم برم درسم رو بخونم فعلا .

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت   توسط فاطمه  | 

سلام

خوبید خوشید سلامتید

پاییز هم تموم شد و فصل زمستون اومد  .

امتحانام که دیگه داره شروع می شه

به خاطر همین دیگه ممکن تا دو یه مدت آپ نکنم ولی میام به هرکی نظر داده بود نظر می دم .

خوب ما که اولین امتحانمون قرآن است .

راستی مرسی از همه ی اونایی که سر زدن .

می خوام قالب وبلاگ رو عوض کنم به نظرتون چه رنگی بزارم بهتره

راستی ........................................ جای خالی را پر کنید .

هیچی دیگه .

اینم چند تا عکس .

فعلا .

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت   توسط فاطمه  |