به نام خداوند مهربان
سلام
امروز اصلا تو مدرسه خوش نگذشت
بابا من دوست نمی خوام عجب گیری افتادیما !!!!!!!!!!!!!!!!!
قضیه از این قراره که داشتیم با دو تا از دوستام ( لیلا و الهام )
صحبت می کردیم که گفتیم هر حرفی که می زنیم اون یکی به دل نگیره حرفمون
هم درباره ی این بود که ما نمی تونیم سه تایی با هم دوست باشیم و اینا .
بعد دیگه حالا این الهام خانم تا نزدیکای زنگ بعد تحمل کرد ولی شروع کرد به گریه
بعدشم که رفت دست و صورتش رو بشوره خانم سر از دفتر مدرسه در آورد .
بعد دیگه معاونمون اومد و من و لیلا رو صدا زد بریم دفتر وقتی که رفتیم دفتر .
خانم مدیر گفت که چرا الهام رو به گریه انداختید
خداییش من که خیلی خندم گرفته بود . ولی دیگه دیگه .
لیلا گفت خانم ما نمی تونیم سه تاییمون با هم دیگه دوست باشیم .
خانم گفت چرا و از این جور حرفا
بعدا به من گفت تو چرا که این قدر عادل بودی و اینا .
بعد من گفتم من مشکلی ندارم این دوتان که می خوان از هم دیگه جدا شن .
بعد خانم گفت منم حدث زدم که تو بینشون گیر افتادی گفتم آره دیگه .
بالاخره البته کارمون تموم شد ولی منم بدجور از الهام بدم اومد .
دیگه دیگه
راستش رو بخواید نمی دونم الهام چشه هر چی بشه گریش می گیره یه دفه قرار
شد یه چیزی رو بهش بگیم گفتیم به شرطی که ناراحت نشی گفت باشه ولی هنوز
نگفته شروع کرد به گریه من نمی دونم دیگه باید چیکار کنم .
بابا من دوست نمی خوام .
فعلا .
بابای .