تبليغاتX
دختر مهربون

دختر مهربون

اندیشه سابق

چون خیلی از دوستان گفتن بهتره وارد بحثای سیاسی نشم نمیشم . و اینکه خیلی ها هم جنبه ندارن . اصولا جنبه چیز مهمیه .

ولی تو نظر سنجی شرکت کنید .

امروز یه چیز بسیار مهم تو مدرسه گم کردیم یعنی گم کرد دوستم . روز آخرم بود دیگه . نمیشه رفت دنبالش گشت . ولی خودمونیم هر کی پیداش کنه کلی می خنده .

کلی با دوستم ناراحت شدیم که کاش اسممون روش نبود . ولی دیگه دیگه .

خوشم میاد دوباره موضوع وبلاگم تغییر کرد . حالا شد مثل اول اولش .

فعلااااااااااااا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) تسلیت باد .

...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

هرچی سعی کردم دیدم نمیشه . دلم واسه اسم اولیه وبلاگم تنگ شده بود . کلا اصلا اینگار همین اسم دختر مهربون فقط به وبلاگم میاد . وقتی این اسم و داره یه حس خوب بهم میده .

این روزا به خیلی چیزا فکر میکنم از خیلی از کارام پشیمونم از خیلی از کارامم خوشحالم .

شنبه امتحان زیست دارم . دیروز که هیچی نخوندم . بهتره الان برم بخونم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

امروز میخواستیم بریم امتحان بدیم . بچه ها داشتن میگفتن که آره تقلب کنن و اینا . میگفتن گفتنی رو نمیتونن کاری کنن ولی نوشتنی خب یه جورایی مدرکه دیگه .

البته ماشاالله کلا چیزی که زیاد تو کلاس ما دیده میشه روی عجیبه بچه هاس .

امتحان شیمی داشتیم ۲ نفر لو رفتن که داشتن تقلب می کردن . دبیرم برگه ی دوتاشونو گرفت . یکیشون با کمال میل رفت بیرون . اما اون یکی اینقدر حرف زد تا خانمم ترجیح داد برگشو بده .

اینجانب به هیچ عنوان تو امتحانای خرداد تقلب نکردم و تقلب هم نرسوندم .

امظا فاطمه

دوس دارم الکی آپ کنم حتی اگه هیچ مطلبی هم نداشته باشم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

اولین امتحان و که داشتیم میدادیم من مثل ترم اول صندلیم ۱۴ بود . ولی wow عجب صندلی به خوابتون نیاد . خب کج بود آخه. البته فقط میزش . بعد من گفتم عوضش کنن بعد اصلا اینقدر توجه کردن من شرمنده شدم گفتم ایندفعه رو همینجا میشینم . کلا اصلا تو مدرسه ی ما یکی یه چیز بگه اینقدر بهش توجه می کنن .

اونوقت امروزم که امتحام داشتیم به معاونمون گفتم صندلیم کجه گفت نمیشه کاریش کرد اون صندلیا مال راهنماییاست شماره هاشون به هم میریزه (از اون توجهات خفن) البته ما دو تا معاون داریم این معاون مال ما نبودگفتم خب عوضش میکنم شماره هاشو.گفت نه بعدم رفت . ایششششششششششششش.مراقب بعدی که اومد . گفتم خانم صندلیم کجه . گفت پاشو عزیزم با اون صندلی عوض کن . بعدم مثه یه خانم خوب کمک کرد . بعدم رفت . نه اییییییش.

امتحان برنامه ریزی هم داشتیم اینجانب . ۴ تایی رفته بودیم امتحان بدیم . بعد فقط ۳ تا صندلی بود . من و دوستمم رو یه صندلی نشستیم یکی دیگم صندلی جلوم اون یکی هم یه طرف دیگه .

از بین ما ۳ تا فقط من خونده بودم یکیشونم خودم توضیح داده بودم براش که فک نکنم چیزی فهمید . اون یکی هم که نخونده بود اصلا . تستی هم بود . واسه همین من هر گزینه ای رو میزدم اونام همونو میزدن . آخرش خانم شروع کرد به صحیح کردن . یه سوال و هممون اشتباه زده بودیم . بعد گفت نگفتم از رو هم نگا نکنید . منم گفتم خانم ما نیگا نکردیم . گفت پس چرا شبیه همه . منم گفتم کجاش غلطه؟خانمم فهمید نکته انحرافیه . دیگه هیچی نگفت .

فعلا .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

دیروز وقت نبود زیاد بگم الانم یه توفیق اجباریه که اومدم نت .

یک شنبه بود بعد از ظهر یه اس ام اس برام اومد که نوشته بود آیت الله بهجت فوت کردن . من اولش باور نکردم چون خیلی غیر منتظره بود . تلویزیونو روشن کردم همون لحظه نوشته بود این خبر و . کاش بیشتر می شناختمش . راستش خیلی ناراحت شدم . واقعا از دست دادن چنین آدمای بزرگی فاجعست .

اینقدر آدم که اومده بودن تشییع جنازه ی ایشون . داشتم فکر می کردم چی باعث شد به اینجا برسن که اینقدر برای مردم مهم باشن . مطمئنا خوب بودنشون . اخلاق رفتار . نمیدونم می گفتن چشم برزخی دارن . اینا مهم نیست . مهم اینه که ما یه آدم خیلی مهم رو از دست دادیم .

خدا به خانوادشون و همچنین به مای مردم جامعه که همچین بزرگی رو از دست دادیم صبر بده .

فعلا .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند, چه زیباست سرودن وقتی میدانی او میشنود,چه زیباست دیوانگی برای او وقتی میدانی او میبیند.

چقدر دلم برا امام رضا تنگ شد.

وفات آیت الله بهجت به همه ی شما تسلیت .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

سلام

بالاخره امام رضا طلبید بعد یک سال و خورده ای رفتم مشهد . با اردوی مدرسه .

جا همتون خالی برای همه دعا کردم خدایی خیلی خوب بود .

وقتی بعد این همه وقت چشم افتاد به گنبد طلاش نتونستم اشکامو نگه دارم . گریه کردم . به خاطر همه چیز .

خیلی خوش گذشت کلا دوستانه مسافرت کردن خیلی خوبه . هرچند یه ناراحتی های مختصری پیش اومد . ولی به خیر گذشت .

یا امام رضا قربونت برم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

سلام

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود اومدم بش سر بزنم دیگه خاک گرفته بود . آخه نمیشه به همین زودی وبلاگی و که یه عالمه باش خاطره دارم و فراموش کنم . نمیدونم دقیقا کی بود ولی مطمئنا از ۴ سال بیشتره که این وبلاگ و دارم و توش مینویسم . بعضی وقتا از عصبانیتام و بعضی وقتا هم خوشحالیام بعضی وقتا هم هیچکدوم .

دلم برای همه ی کسایی که تو وبلاگم نظر میدادن هم تنگ شده . نمیدونم با این تاخیر چند ماهه بازم وبلاگم .......... بی خیال .

اولین پستم تو سال ۸۸ هست . الان وبلاگ جونم بال در میاره .

چرا ننوشتم؟سرم واقعا بسی شلوغ بود . الانم که دیگه امتحانا و اینا و اینا.اصلا بعضی وقتا که میومدم بنویسم واقعا وقتش نبود . اگه که نت هم میومدم فقط واسه تحقیق بود .

حالا که دو ماه گذشته زیاد جالب نیس که درباره ی عید بگم . ولی قشنگ بود . آرزوی ۸۸ رو هم بکنم .

ایشاالله همه موفق باشن و به هر چی که میخوان برسن (با مصلحت خدا)

راستی این جومونگ چی بود اینقدر زرت و زرت تو عید میزاشتش . ایش . الانم میزاره . قشنگه فیلمش ولی من نمیدوستمش . فقط کمی نگا میکنم از دنیا عقب نمونم .

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست

فعلا .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.

وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد.. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»

ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

يادش رفته بود كه

بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد .. .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت   توسط فاطمه  |