X
تبلیغات
دختـــــــر مهــــربــون
شنبه دوم آذر 1392 18:7


یک حرف مـانـده به گلـوم

یک واژه گیـر کـرده

خفـه می کنـد مـرا

بی خیـال می شـوم

چیـزی نمی گـویـم

تــو میـروی

سال ها بعـد

اسـم ِ دختــرم را می گـذارم

آرزو... .

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 18:13

می شود باران ببارد؟!

همین امشب!

قول می دهم فقط قطره های پاکش را بغل کنم!

و بی هیچ اشکی دستهایش را بگیرم

قول می دهم

فقط بویش را حس کنم! 

اصلا اگر ببارد

فقط از پشت پنجره نگاهش می کنم

قول می دهم برایش شعر نگویم

فقط ... می شود؟!

امشب؟!

خدایا.




نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

سه شنبه شانزدهم مهر 1392 22:12
یک روزهایی هست دوست داری بنشینی یک گوشه زانوهایت را جمع کنی در بغلت به همه چیز فکر کنی جوری که اشکهایت تمام صورتت را بگیرد...

نوشتن سعادت می خواهد...کم سعادت شده ایم...!

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |