تبليغاتX
دختر مهربون

دختر مهربون

اندیشه سابق

آدمها همه می پندارند که زنده اند

برای آنها نشانه ی حیات

بخار گرم نفسهایشان است!

کسی از خود نمی پرسد آهای فلانی

از خانه ی دلت چه خبر؟

گرم است؟ جراغش نوری دارد هنوز؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

قلبم از های و هوی تپش خالی است

خشکش کن

لای کتابچه ی خاطراتت

خاطرات مصور

ماندنی ترند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم!

پیراهن غصه هایم را به تن می کنم

و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند

و از پروانه های بی وفای روزگار که آنها نیز مرا ترک گفته اند.

شاعر می شوم

به اندازه ای که رنگ چشمانم را دز قاب نوشته هایم جای دهم

و به آنها بگویم امروز بی قرارتر از همیشه ام.

شاعر می شوم به اندازه ای که لبخندی را روی نوشته هایم بیابم!

و ببینم آنها با حضورشان در صفحات دفترم خوشحالند...

و از نبودنشان در صفحه ی روزگار نالان.

از تمام غصه هایی که پیچک وار دیوار قلبم را مچاله کرده اند.

در می یابم که شاعران بی قرارند!

بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکی

که دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت.

این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستم

از چشمان بی فروغشان که در فردا خشکید.

پس من هم شاعر بودم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

سلام علیکمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم و رحمت الله.

بعد از چندین و چند سال و اندی و غیره بالاخره اومدممممممممممممم.

نیمه  شعبان مبارک........................

شاید امام زمان خواسته و اومدم که آپ کنم.

البته بعضی از دوستانم لطف داشتن و گفتن که آپ کن و اینا.

بازم عیدتون مبارک.

امید است باعث خوشحالی جمعی از آحاد ملت وبلاگ نویس شده باشیم.(عمرا)

عجب جمله ی عجیبی گفتم.

فعلا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

چون خیلی از دوستان گفتن بهتره وارد بحثای سیاسی نشم نمیشم . و اینکه خیلی ها هم جنبه ندارن . اصولا جنبه چیز مهمیه .

ولی تو نظر سنجی شرکت کنید .

امروز یه چیز بسیار مهم تو مدرسه گم کردیم یعنی گم کرد دوستم . روز آخرم بود دیگه . نمیشه رفت دنبالش گشت . ولی خودمونیم هر کی پیداش کنه کلی می خنده .

کلی با دوستم ناراحت شدیم که کاش اسممون روش نبود . ولی دیگه دیگه .

خوشم میاد دوباره موضوع وبلاگم تغییر کرد . حالا شد مثل اول اولش .

فعلااااااااااااا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) تسلیت باد .

...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

هرچی سعی کردم دیدم نمیشه . دلم واسه اسم اولیه وبلاگم تنگ شده بود . کلا اصلا اینگار همین اسم دختر مهربون فقط به وبلاگم میاد . وقتی این اسم و داره یه حس خوب بهم میده .

این روزا به خیلی چیزا فکر میکنم از خیلی از کارام پشیمونم از خیلی از کارامم خوشحالم .

شنبه امتحان زیست دارم . دیروز که هیچی نخوندم . بهتره الان برم بخونم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

امروز میخواستیم بریم امتحان بدیم . بچه ها داشتن میگفتن که آره تقلب کنن و اینا . میگفتن گفتنی رو نمیتونن کاری کنن ولی نوشتنی خب یه جورایی مدرکه دیگه .

البته ماشاالله کلا چیزی که زیاد تو کلاس ما دیده میشه روی عجیبه بچه هاس .

امتحان شیمی داشتیم ۲ نفر لو رفتن که داشتن تقلب می کردن . دبیرم برگه ی دوتاشونو گرفت . یکیشون با کمال میل رفت بیرون . اما اون یکی اینقدر حرف زد تا خانمم ترجیح داد برگشو بده .

اینجانب به هیچ عنوان تو امتحانای خرداد تقلب نکردم و تقلب هم نرسوندم .

امظا فاطمه

دوس دارم الکی آپ کنم حتی اگه هیچ مطلبی هم نداشته باشم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت   توسط فاطمه  | 

اولین امتحان و که داشتیم میدادیم من مثل ترم اول صندلیم ۱۴ بود . ولی wow عجب صندلی به خوابتون نیاد . خب کج بود آخه. البته فقط میزش . بعد من گفتم عوضش کنن بعد اصلا اینقدر توجه کردن من شرمنده شدم گفتم ایندفعه رو همینجا میشینم . کلا اصلا تو مدرسه ی ما یکی یه چیز بگه اینقدر بهش توجه می کنن .

اونوقت امروزم که امتحام داشتیم به معاونمون گفتم صندلیم کجه گفت نمیشه کاریش کرد اون صندلیا مال راهنماییاست شماره هاشون به هم میریزه (از اون توجهات خفن) البته ما دو تا معاون داریم این معاون مال ما نبودگفتم خب عوضش میکنم شماره هاشو.گفت نه بعدم رفت . ایششششششششششششش.مراقب بعدی که اومد . گفتم خانم صندلیم کجه . گفت پاشو عزیزم با اون صندلی عوض کن . بعدم مثه یه خانم خوب کمک کرد . بعدم رفت . نه اییییییش.

امتحان برنامه ریزی هم داشتیم اینجانب . ۴ تایی رفته بودیم امتحان بدیم . بعد فقط ۳ تا صندلی بود . من و دوستمم رو یه صندلی نشستیم یکی دیگم صندلی جلوم اون یکی هم یه طرف دیگه .

از بین ما ۳ تا فقط من خونده بودم یکیشونم خودم توضیح داده بودم براش که فک نکنم چیزی فهمید . اون یکی هم که نخونده بود اصلا . تستی هم بود . واسه همین من هر گزینه ای رو میزدم اونام همونو میزدن . آخرش خانم شروع کرد به صحیح کردن . یه سوال و هممون اشتباه زده بودیم . بعد گفت نگفتم از رو هم نگا نکنید . منم گفتم خانم ما نیگا نکردیم . گفت پس چرا شبیه همه . منم گفتم کجاش غلطه؟خانمم فهمید نکته انحرافیه . دیگه هیچی نگفت .

فعلا .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط فاطمه  |